|
حرف های دل یه عاشق برای پروانه شدن پیله ی دستان تو کافی ست ، من را محکم تر در آغوش بگیر
|
...یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن... ...بشین جای من و چشمای زیبات رو نگاه کن... ...نگاه کن تا ببینی چی کشیدم... ...چجوری شد که به اینجا رسیدم... ...تماشا کن ببین و باورت شه... ...تو چشمای سیاه تو چی دیدم... ...اگه خواستی بدونی اینکه قلبم... ...چرا یه لحظه آرامش نداره... ...چرا دستای تنهام تو دنیا... ...به جز تو با کسی سازش نداره... ...یه بار از چشم من جادوی چشماتو نگاه کن... ...بشین جای من و چشمای زیبات رو نگاه کن... ----------------------------------------------- منظور از سیاه یه رنگی تو مایه های عسلی بود... شایدم با یه ذره رگه های سبز! نمیدونم چه رنگیه آخه... هرچی بیشتر تو چشاش نگاه میکنم بدتر گیج میشم! هر دفعه یه رنگی میشه! سهشنبه ۱۳٩۱/۳/٢ | ۱۱:٢٢ ب.ظ | Eli | نظرات ()
خنده کن اول راهیم... من و تو بی سرپناهیم... اگه عشقمون نباشه... هر دوتاییمون تباهیم... واسه ی داشتن عشقت... همه ی هستیم رو باختم... از خیال با تو بودن... شب و روز ترانه ساختم... من تو دنیا تک و تنهام... اگه تو با من نباشی... زندگیم برام تمومه... اگه تو از من جداشی... من به جز تو توی دنیا... هیچ کسی رو دوست ندارم... واسه ی دیدن چشمات... لحظه هارو کم میارم... من و تو قراره انگار... تا ابد باهم بمونیم... همه ی ترانه هارو... واسه عشق هم بخونیم... امشب انگار غم ندارم... آخه هستی تو کنارم... باورم نمیشه ای وای... دیگه هیچی کم ندارم... قول بده ای نازنینم... همیشه باشی تو یارم... یه دفعه تنهام نذاری... آخه بی تو بی قرارم... شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۱۱:٢٦ ب.ظ | Eli | نظرات ()
جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱۱:۱٧ ق.ظ | Eli | نظرات ()
وای که چقدر خوشحالم... اصلا نمیدونم از خوشی چیکار کنم... دیروز پیش شاهین بودم... حسابی بهم خوش گذشت... هیچ وقت تا این اندازه بهم خوش نگذشته بود... امروز بهش فکر میکردم انگار خواب دیده بودم... برام به شیرینی یه خواب بود... نمیدونم چرا انقدر دیروز بهم مزه داد... دیروزم مثل خیلی وقتای دیگه بودها ولی انگار واسه من یه رنگه دیگه داشت... خداجون یه دنیا ازت ممنون بابت این روزای خوب و شیرین... جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱۱:۱٦ ق.ظ | Eli | نظرات ()
اعصابم خیلی خیلی خورد بوده و هنوزم هست... دیگه دارم کم میارم... آهنگی که تو گوشم زمزمه میکرد و اشکم با دونه های بارون قاطی میشد... -------------------------------------------------------- الو... چرا قطع کردی... چرا دوباره قهر کردی... یه چیز میپرسم بعد دیگه کاریت ندارم... الو...میشه برگردی... الو...میشه برگردی... الو...خوب گوشاتو وا کن... یه نگاه به قبلا ها کن... حرفمو میزنم بعدشم گوشی رو میذارم... خودت اگه خواستی صدام کن... الو سلام... نمیتونم از فکرت درآم... من هنوزم مثل قبلاهام...هنوز مثل نفسی برام... سلام... نمیتونم از فکرت درآم... من هنوزم مثل قبلاهام...هنوز مثل نفسی برام... الو ندیدی بی تو چه سرده خونه... پاشو بیا این به نفعه هر دومونه... آخه دیوونه جز تو کی گرمه دستاش...دیگه نرو یه کم فکر منم باش...
امیر تتلو آهنگ الو... پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ | ٩:٤۱ ب.ظ | Eli | نظرات ()
یه وقتایی هست که دلم خیلی چیزا میخواد... مثلا الان دلم خواست بنویسم... حرفی ندارم... اتفاق خاصی هم نیفتاده... فقط دلم خواست بیام و یه چیزی بنویسم... دلم دوچرخه بازی میخواد... دلم اسکیت بازی تو خیابون میخواد... دلم میخواد برم تو یه فروشگاه و یه چرخ بردارم و هرچی دیدم بردارم و بخرم... دلم رانندگی میخواد... دلم شهربازی میخواد... دلم میخواد برم آتلیه یه عالمه عکس بندازم... من هنوز از بارون سیر نشدم... من بازم بارون میخوام... ولی دلم یه چیزی میخواد که دوست دارم قبل از همه ی اینا بهش برسم... اینکه... زودتر این اردیبهشت تموم بشه و خرداد بیاد و امتحانامون تموم بشه و بره پی کارش و ما بریم کارآموزی و یه کم خوش بگذرونیم و بعدش کنکور بدیم و دانشگاه قبول بشیم و تا بهمن که بریم دانشگاه یه نفس عمیق و جانانه بکشیم و بعدش هم به خواسته های این دل برسیم.... امروز نرفتم علوی مثل اینکه یه خبرایی بوده!! لباس فرم جدید از مقنعه تا کفش دادن به مسئولای آموزشگاه! یه سری کتاب جدید هم دادن به بچه ها. کلی هم کتاب آورده بودن. کارگرا هم حیاط رو میشستن.آهان یه ال سی دی هم گذاشتن تو سالن که امروز شعبه های علوی رو نشون میداده!! کلا من هرجا پا میذارم اونجا آباد میشه و من از اونجا میرن! این از آموزشگاه اونم از مدرسه که هر روز پیشرفته تر میشه.هر خبری میشه اس ام اس میدن به باباهامون!! فک کنم من که برم دانشگاه دیگه همه بتونن بدون کنکور بیان دانشگاه. حالا ببین من کی گفتم!! شنبه ۱۳٩۱/٢/٩ | ۱٠:٤٤ ب.ظ | Eli | نظرات ()
دیروز قرار بود باز شاهین رو ببینم... مثل خیلی وقتای دیگه هردومون لواسون بودیم... اون خونه مادربزرگ خودش و من خونه مادر بزرگ خودم... یه جایی هست که همیشه باهم اونجا قرار میذاریم... دیروز هم گفتم بیا اونجا... اولش خیلی خوب بود... من و پری رفتیم بیرون ولی بلافاصله دوتا فسقلی افتادن دنبالمون... به بهونه ی سردی هوا و بارون اینارو پیچوندیم ولی انگار این مامان پری قسم خورده که همیشه همه ی برنامه های منو خراب کنه... راه افتادیم سمت سره کوچه... نصف راهم نرفته بودیم که مامان پری زنگ زد گفت کجایید؟ پری هم گفت با الهه اومدیم تا مغازه... گفت زود برگردید... برگشتیم. منم زنگ زدم به شاهین که برگرده... اعصابم خیلی خورد شده بود... تو اون بارون و سرما شاهین رو تا اونجا کشونده بودم ولی آخرش هیچی به هیچی... من تو لواسون هر وقت اعصابم بهم میریزه میرم میشینم تو ماشین تا تنها باشم... همیشه هم وقتی به شاهین میگم برگرد بعدش دیگه هیچ کس بهم نمیگه کدوم گوری رفتی... دیروز بارون میومد و من تو ماشین هر از چند گاهی برف پاک کن رو میزدم... شاهین هم عصبی بود و جوابم رو نمیداد... منم چند قطره اشک رو مهمون گونه هام کردم... ولی پری زود اومد نشد همه ی بغضم رو خالی کنم... پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧ | ۱٠:۳٥ ق.ظ | Eli | نظرات ()
امروز رفتم پیش شاهین... قرار بود با چندتا از دوستام برم ولی همه جا زدم و فقط من و یکی از دوستام بودیم و شاهین... بهم خوش گذشت... بعداز اون دلتنگی ها خیلی بهم چسبید... پر از انرژی شدم اصلا... انقدر انرژیم زیاده که اومدم اینجا و تو دفتر خاطراتم بنویسم این روز رو... واسم به طور خیلی غیر منتظره یه عینک آفتابی هم خرید... دوستم ازمون جدا شده بود... من و شاهین رفتیم تو یه عینک فروشی... یه عینک رو برداشت و زد به صورتش... گفتم بهت میاد.قشنگه... گفت تو بزن... زدم... خیلی خوشش اومد... یه چندتا عینک دیگه هم زد... گفت تو یه دقیقه برو بیرون... همین که داشتم میگفتم نمیرم واسه چی برم دوستم زنگ زد و من مجبور شدم برم بیرون... حرفم که تموم شد شاهین هم داشت میومد بیرون... گفت خریدمش. گفتم چرا منو بیرون کردی؟ گفت میخواستم تخفیف بگیرم جلو تو روم نمیشد... خندیدم... رفتیم و رفتیم... گفتیم و خندیدیم... وقتی از هم خداحافظی کردیم یه چند دقیقه بعد اس زد بهم... گفت الهه عینکه تو کیفت جا موند. مبارکت باشه... خشکم زد... دست کردم تو کیفم دیدم یه عینک توشه... خیلی خیلی خوشحال شدم... اصلا کلی حال کردم با این کارش... ازش تشکر کردم و گفت خیلی بهت میومد حیفم اومد برات نگیرمش... یه دنیا عاشقشم...
دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ | ٩:۱٠ ب.ظ | Eli | نظرات ()
دیروز بعدازظهر بارون قشنگی اومد... همراه با رعد و برق بود... همون جوری که من عاشقشم... شاید اندازه نیم ساعت پشت پنجره وایسادم و بیرون رو تماشا کردم... گاهی هم مثل بچه ها از پنجره آویزون میشدم تا سر و صورتم یه کم خیس بشه... خوابم میومد ولی دلم نمیومد بیخیال بارون بشم... رفتم تو اتاق داداشم دره بالکن رو باز کردم و خودمم رفتم زیر پتو و چشامو بستم... با اینکه با هر صدای رعد و برق از خواب میپریدم ولی میتونم بگم شیرین ترین خواب عمرم بود... انگار به آرزوم رسیده بودم... پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱ | ۱٠:٢٩ ق.ظ | Eli | نظرات ()
این روزا بوی خیلی خوبی تو هوا پخشه... یه بویی که بهم یه عالمه انرژی میده... بارون هم که میاد دیگه هیچی... دیروز تو مدرسه زنگ سوم از معلم اجازه گرفتم و رفتم تو حیاط... ده دقیقه به زنگ مونده بود... ه.وا نیمه ابری بود... یه نگاه به آسمون انداختم و گفتم کاشکی رعد و برق میزد آسمون... رفتم آب خوردم و وقتی داشتم برمیگشتم سمت سالن آسمون یه صدایی داد... خیلی ذوق کردم... زنگ تفریح که خورد رفتم تو حیاط... وای... چه بارونی بود... عاشق اینم که زیر بارون راه برم و موش آب کشیده بشم... بیشتر بچه ها اومده بودن زیر بارون... همه خوشحال بودن و میخندیدن... من ساکت زیره بارون بودم و سرمو گرفته بودم سمت آسمون و زیر لب با خدای خودم حرف میزدم... حس خیلی خوبی بود... شاید خنده داره باشه ولی من زیره بارون همه ی انرژی هام تخلیه میشه... بعد از اینکه همگی حسابی خیس شدیم رفتیم تو کلاس... بعدشم یه تگرگ حسابی اومد... عاشق برف و بارونم... ... دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ | ٧:۳٦ ب.ظ | Eli | نظرات ()
آخه من چیکار کنم؟ وقتی کاری کردم که همیشه مواظب بودم اینجوری نشه... هر کاری میکردم که از دستم دلخور نشه... هر کاری میکردم که ناراحتیش رو نبینم... حالا خودم دلش رو شکوندم... ولی ناخواسته... آخه میمردم اگه دهنمو می بستم و هیچی نمیگفتم؟ اصلا حتی یک درصد هم فکر نمیکردم تا این حد از دستم ناراحت بشه... آخه از دل تنگیش بهم نگفته بود... چند روز بود سرش شلوغ بود... زیاد باهم حرف نمیزدیم... فکر میکردم اون شب کلی باهم حرف میزنیم و خوش میگذرونیم ولی من با کارم همه چیزو خراب کرد... آخر شب گفت دلمو بدجوری شکوندی... خورد شدم... گفتم چیکار کنم که منو ببخشی؟ گفت هیچی... اعصابم خورد شد... گوشیو پرت کردم رو زمین و سرمو فرو کردم تو متکا و اشک ریختم... فکر کنم تا ساعت سه بیدار بودم و گریه کردم به حال خودم... صبح پاشدم گوشیمو برداشتم دیدم بهم اس داده شاهین... گفت الهه چرا گوشیتو خاموش کردی؟امیدوارم دلیل خوبی داشته باشی واسه این کارت... هیچ وقت باهام اینجوری حرف نزده بود... اشک تو چشام جمع شده بود... بهش گفتم چی شده بود... ازم عذر خواهی کرد واسه اینکه اونجوری باهام حرف زده بود... گفتم هنوز از دستم دلخوری؟ گفت نه ولی حالم بده نمیتونم اس بدم... باز بهم ریختم... گفتم چی شدی؟ گفت چیزیم نیست.فقط حالم بده... گفتم شاهین خواهش میکنم بگو چت شده... جواب نداد... دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... چقدر صبر کردم... باز اس دادم... زنگ زدم... جواب نداد... دیگه جدی جدی داشتم سکته میکردم... حس بدی داشتم... هی بغض میکردم و اشک میریختم... تا اینکه اس داد گفت خواب بوده... هنوز حالش بد بود... بازم بهم نمیگفت چش شده... زنگ زدم بهش... بعد از کلی اصرار بهم گفت چرا حالش خوب نیست... زود قطع کردم... بعدش اس داد و گفت حالش خیلی بهتره... گفت حس میکنم یه مدته داری ازم فاصله میگیری.حس میکنم همش فکر میکنی با یکی دوستم.ولی من نه با کسی بودم و نه با کسی دوست میشم.بهم گفت منو دوست داره و حاضره هرکاری که بگم انجام بده... عاشقشم... به قول خودمون عشقولیه منه دیگه... ---------------------------------------------------------------------- چقـــــــــدر خوبه که یکی که همه ی زندگیته میتونه با کوچکترین حرفی آرومت کنه و همه ی دلشوره و پریشون بودنت رو از بین ببره... اون وقت حس میکنی همه ی تلخی ها و گریه هایی که داشتی چقدر شیرین بودن... پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۸:٤۱ ب.ظ | Eli | نظرات ()
دلم گرفته... خیلی دلم تنگ شده... من... چند روزیه میزون نیستم... دلم شور میزنه... نمیدونم چرا اینجوری شدم... حتی نمیتونم بنویسم... ده بار اومدم پست بذارم ولی نوشتم و پاک کردم... الانم چند بار نوشتم و پاک کردم ولی تصمیم گرفتم هرچی شد بنویسم... همش خاطرات 365 روز گذشته میاد تو ذهنم... اعصابمو بهم میریزه اون خاطرات... به خودم قول داده بودم همه رو فراموش کنم... ولی انگار هنوز تو یادم هست... اذیتم میکنن اون روزا... کاش میشد اون قسمت از ذهنم رو فرمت کنم... خیلی میترسم... میترسم همه ی این خوشی ها تموم بشه... نگرانم... خیلی... چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٩ | ۱۱:٥٤ ب.ظ | Eli | نظرات ()
میدونی... فردا هم بگذره سال تموم میشه و یه سال جدید میاد... همیش هروزای آخر سال خوشحالم... البته به جز پارسال... تا امشب خوشحال بودم ولی امشب یه جوری شدم... دلم گرفت... تو هر وبلاگی رفتم راجب سال جدید نوشته بودن... امشب حس کردم دلم تنگ شده... یه حرف... از پر خوری هام گفتم و اون گفت خوش به حالت... از دوریت چیزی از گلوم پایین نمیره... دلم گرفت و تنگ شد... خدا جون دلم مشهد میخواد... پارسال درمون همه ی دلتنگی هام امام رضا بود... دلم بدجوری هواتو کرده... یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ۱٠:٠۳ ب.ظ | Eli | نظرات ()
امروز یه حس خاصی داشتم... نمیدونم... شاید چون سال داره تموم میشه اینجوری بودم... حس شیرینی بود... رو تختم دراز کشیده بودم و به سالی که گذشت فکر میکردم... نیمی از اون شاد و نیمی هم تلخ بود... پارسال همچین روزایی برام بدترین روزای عمرم بود... گریه و دلتنگی... هیـــــــــــــــی... گذشت... روزای خوب هم اومدن و هنوز هم هستن... خداجون این روزای خوب رو ازم نگیر... خدا نصیب همه کنه از این روزای خوب و شیرین... خاطرات اون روزا تو وبم هست... پارسال چی بود و امسال چی... عجـــــــــــــب... چه خدای بزرگی دارم من... یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ۱٠:٠٠ ب.ظ | Eli | نظرات ()
امروز یه حس خاصی داشتم... نمیدونم... شاید چون سال داره تموم میشه اینجوری بودم... حس شیرینی بود... رو تختم دراز کشیده بودم و به سالی که گذشت فکر میکردم... نیمی از اون شاد و نیمی هم تلخ بود... پارسال همچین روزایی برام بدترین روزای عمرم بود... گریه و دلتنگی... هیـــــــــــــــی... گذشت... روزای خوب هم اومدن و هنوز هم هستن... خداجون این روزای خوب رو ازم نگیر... خدا نصیب همه کنه از این روزای خوب و شیرین... خاطرات اون روزا تو وبم هست... پارسال چی بود و امسال چی... عجـــــــــــــب... چه خدای بزرگی دارم من... یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ۱٠:٠٠ ب.ظ | Eli | نظرات ()
شب تولدم اصلا حواسم نبود که تولدمه... مثل همیشه به شاهین اس ام اس میزدم... ساعت دوازده و سه چهار دقیقه بود... گفت الهه؟ گفتم جانم؟ گفت تولدت مبارک... یه دفعه به ساعت گوشیم نگاه کردم... تازه یادم افتاد که تولدمه... خیلی غیر منتظره بود تبریکش... و خیلی شیرین... جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ | ٩:۱٥ ب.ظ | Eli | نظرات ()
خوب... چقدر دلم واسه دفتر خاطراتم تنگ شده بود... 7 اسفند بود که مامانم اینا رفتن مکه و خاله ام اومد اینجا که من تنها نباشم... یه دختر خاله ی 4 ساله دارم که خیلی منو دوست داره.ولی خوب از علاقه ی زیادش خیلی منو اذیت میکرد... به حدی که بیشتر از چند دقیقه نمیتونستم بشینم پای کامپیوتر... تو این مدت چند بار شاهین رو دیدم. یه بار تنها بودم... یه بار با دوستم... یه بارم با پری دختر خالم... این آخرین بار که 5 شنبه بود از همیشه بهتر بود... کادو تولدم رو جلو جلو گرفتم و علاوه بر کادو یه چیز دیگه هم گرفتم... در کل بهم خوش گذشت... جمعه شب هم بابا و مامانم اومدن... داداشم هم که سربازه مرخصی گرفته بود و اومده بود فرودگاه... کلا خیلی خوش میگذره بهم... :) سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ | ۱٢:۱٧ ب.ظ | Eli | نظرات ()
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من... اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو...
بازم که بی قرارم و دلواپس نگاه تو... تموم هستی منی بمون همیشه پیش من...
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم... لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم...
دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی... فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی...
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود... واژه هارو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون... پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ | ۱٢:٤۳ ب.ظ | Eli | نظرات ()
آخیش... حالا یه نفس راحت میکشم... بالاخره همدیگرو دیدیم و طلسم رو شکستیم... دلم داشت منفجر میشد از دلتنگی... یه عالمه هودیگرو دیدیم...! البته دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم ولی خوب نمیشد دیگه... فکر کنم خدا باهام آشتی کرده... البته یه کارایی کردم که باهام آشتی کردها... همچین الکی هم نبوده این آشتی... ولی خوشحالم... کادوی ولنتاین هم با موفقیت رد و بدل شد... :) یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ | ٩:۳٩ ب.ظ | Eli | نظرات ()
باز خدارو صدا زدم ولی بهم جواب نداد... التماسش کردم که آشتی کنه ولی... سره یه مسئله ی کوچیک با مامانم بحث کرده بودم و اخمام رفته بود تو هم... به شاهین گفتم میرم همه چیزو به مامانم میگم... انقدر اخمو بودم که مامانم واسه اولین بار اومد بهم گفت چت شده... گفتم هیچی... گفت چرا یه چیزیت هست... گفتم هیچی نیست... قسمم داد... گفت جون من بگو... گفت جون خودمو قسم خوردم... ناراحت میشم وقتی میبینم ناراحتی... گفتم برو بعدا بهت میگم... بغض داشت خفه ام میکرد... گفت تا نگی چی شده نمیرم... منم همه چیزو بهش گفتم... مستقیم نگفتم با شاهین دوستم... یه جوری بهش فهموندم... گفت بهم دروغ گفتی؟ با شاهین دوستی؟ گفتم خودت باعث شدی بهت دروغ بگم.گفتی به بابا میگی منم دیگه بهت نگفتم باهاش دوستم... آخرش هیچی نشد... گفت تو میخوای باهاش دوست باشی؟خوب دوستی دیگه. هرچی میگم دوست نباش که گوش نمیدی یواشکی کاره خودتو میکنی. آخرشم هیچی به هیچی... نه چیزی بدتر شد نه بهتر... اینم یکی از اون هزار تا تیری که نشونه گرفتم و به هدف نخورد... پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ | ٧:٤٩ ب.ظ | Eli | نظرات ()
|
|
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |